برچسب:
نویسنده: پویا رجبی
اون روز صبح خسته بودیم. هم من، هم ساحل، هم غزل. باید تست کاربرد مشتق می زدیم و کلی اش هم مونده بود. افتادم کف نمازخونه و سعی کردم یکم بخوابم. سروصدای بخاری نمازخونه نذاشت. بخاری داشت، اونم چه بخاری ای
برچسب:
نویسنده: پویا رجبی
برچسب:
نویسنده: پویا رجبی
برچسب:
نویسنده: پویا رجبی
برچسب:
نویسنده: پویا رجبی
یارا دیروز حاضر نمی شد تنها از روی فواره های حوض آب و آتش رد شود. اصرار داشت که یکی همراهش برود، وگرنه بچه ها زیر دست و پایشان او را له می کنند. عمه می گفت اگر ترس از ملامت مردم نبود، همراهش می رفتم.
برچسب:
نویسنده: پویا رجبی
خورشید کبیر پای ما را به یک چالشی باز کرده که از این قرار است : فارنهایت 450
من تا سن دوازده-سیزده سالگی از آن دسته آدم هایی بودم که کلمه ی "افغانی" را تحت عنوان یک توهین تلقی می کردم. حتی تحت تاثیر
برچسب:
نویسنده: پویا رجبی